تبليغاتX
نوشته های یک آدم حال به حالی

نوشته های یک آدم حال به حالی

آرام بگیر بابا

 

اولین خاطره ام از تو ...حالا که دارم به مغزم فشار می آورم ...توی دریاست ....وقتی روی کولت سوار شده ام و تو مرا   اینطرف و آنطرف می کشانی و من مطمئنم با اینکه خیلی  کوچکم و زیر پایم خیلی خالیست ...تو مواظبم هستی ...

خاطره های بعدی می آیند و می روند ...خاطره ها این روزها خوره شده اندافتادند به جانم . دارند روحم را ذره ذره میخورند . من تمام فرصتهای با تو بودن را از دست داده ام..روزهاییکه خیلی ازت میترسیدم.....روزهایی که دوستت داشتم.... روزهایی که ازدستت عصبانی بودم......روزهایی که  نگرانت بودم...

فرقی نمیکند آن روزها چگونه گذشت ..خوب یا بد تو بابای من هستی. فکر نکن میتوانم از افعال گذشته استفاده کنم....تو همیشه بابای من هستی و خواهی ماند .....

 تویک فرق اساسی با تمام بابا های دنیا داری....تو نابغه ای...نابغه در بد قولی ...نابغه در تنبلی....نابغه در علاقه به حیوانات....نابغه در احساسات...نابغه در لوتی گری وفردین باری ... بابا جان دنیا برای آدمهایی مثل تو خیلی وقت است جایی ندارد .... خیلی وقت  است که  مردی برای شکستن پای  توله سگ اشک نمیریزد...... خیلی وقت است که کسی برای حمایت از کسی سینه سپر نمیکند ...و تو برای همین چیزها  اینقدر تنها بودی......

بابا جان  تو مرد بودی...از نظر من یک مرد واقعی کسیست که حتی اگر نتواند از پس مشکلات برآید  بگوید نگران نباشید این با من......! از مردهایی که میپرسند حالا چکار کنم بدم می آید و تو یک بابای واقعی هستی.........

من کوتاهی کردم بابا ...من خیلی فرصتها را از دست دادم بابا....امشب نمیخواهم بخوابم . توهفته پیش اینساعت زنده بودی ...فردا صبحش رفتی... و من هر چند بیفایدست ولی احساس میکنم باید لحظه های زندگی تو رو بیدار بمانم و زندگی کنم . این راضیم میکند هرچند خیلی به نظراحمقانه بیاید....

من برایت  کم گذاشتم بابا ....باید بیشتربغلت میکردم....باید بیشتر میبوسیدمت....بایدبارها و بارها  به تو میگفتم دوستت دارم....دوستت دارم...دوستت دارم...متاسفم که سالی دو بار بیشتر نمیبوسیدمت...عیدها و روز پدر!

رفیق نیمه راهی بابا !  من به تو نیازداشتم بابا...میخواستم برای ازدواجم وقتی میخواهم بله بگویم سرم رابلند کنم و در صورتت رضایت را ببینم و....بعد با خیال راحت خوشبخت شوم .   

من بیتوجهی کردم بابا ...وقتی هفته پیش سوئیچ ماشین شکست من باید به توزنگ میزدم ...این بهانه ای میشد که بیشتر با هم باشیم... بهانه ای میشدصدایت را از پشت گوشی میشنیدم ....تو زنده بودی بابا ...مرگت را باور نمیکنم ....هیچوقت مرگ تو برایم عادی نمیشود . ....این که میگویند خاک مرده سرد است را نمیفهمم....تو نمرده ای بابا ...تو فقط به جایی رفته ای که من قادر به دیدنش نیستم . فرکانس تو تغییرکرده است  و من  دیگر صدای تو را نمیشنوم.

بابا ما آدمها در این جهان که گرفتار زمان و مکان هستیم کلی محدودیت داریم . اسیر قفس جسمیم و چشممان از مادون قرمز تا ماوراء بنفش را بیشتر نمیتواند ببیند  . گوشمان هم تا حدودی که برایمان تعریف شده میشنود . مثل مورچه ها که اینقدر صدایشان بلند است که ما نمیشنویم . .تو هم از فرکانس دیداری و شنوایی من خارج شده ای ....فقط همین! لطیفتر شده ای .مثل شیشه و یا حباب ومن برای دیدن توبایدازاین حباب  گذرکنم. حق انتخاب داری .میتوانی با ما بمانی و یا بروی....و تو مطمئنن رفتن را انتخاب میکنی....برو بابا ...با خیال راحت برو .....اگر میخواستی بمانی با آمبولانسی که برای درمانت آمده بود میرفتی ...ای کاش می رفتی    ولی تو آن را برگرداندی تا بمیری... شاید میخواستی راحت شوی...شاید از دستمان خسته شدی

متاسفم بابا....متاسفم از اینکه وقتی برای روز پدر برایت حوله لباسی خردلی رنگ  خریدم و تو رنگش را دوست نداشتی و به من گفتی سفیدش را میخریدی... برایت عوضش نکردم .....

بابا جان ...تنها چیزیکه تسکینم میدهد کمد لباسهایت هستند .روزهای اول برایم غیر قابل تحمل بودند  ولی حالاسرم را بین لباسهایت فرومی برم و بو میکشم ...هنوز بوی تو را میدهند ....بوی تو حضورت را پر رنگتر میکند

بابا جان ...ما چقدرجماعت پست مرده پرستی هستیم ....حالا که به عکسهای روزهای آخرت نگاه میکنم میبینم  چقدر چشمهایت غم دارد . من چقدر کور بودم و غم چشمهایت را ندیدم . مرگ تو مرا بیدار کرد . باید بیشتر نگاهت میکردم . بابا جان حاضرم همه چیزم را بدهم  تا یکبار دیگر سفت بغلت کنم  و ببوسمت . بعد اگر خواستی برای همیشه برو.

 چقدر آنروز سخت بود . هوا بشدت سردبود . شاید  سردترین روز امسال بود . یکساعت زود رسیدیم به بهشت زهرا . خیلی زود بود .هیچ چیز بدتراز انتظار کشیدن یک دختر برای دفن پدرش نیست. بدترین روزعمرم بود و من مطمئن بودم توکنارم هستی . تو مثل شیر مواظبم بودی.

بابا جان وقتی کفن پوشیده بغلت کردم. احساس خوبی نبود. آرزو کردم  کاش دین و آیینمان  این نبود . ای کاش برای بارآخر با بهترین لباسهایت  و صورت واضحت میدیدمت . افتادم رویت . بغلت کردم . چیزی حس نمیکردم . همش پنبه و پارچه بود . میخواستم لمست کنم  نمیشد . با التماس از مردهای فامیل که همه این روزها حس بزرگتری و ریش سفیدی دارند خواستم رویت را ببینم .نمیفهمم این ممانعت هادرآخرین لحظات  چه معنی میدهد . کمی رویت را بازکردند . نیم رخت بود . موهای جو گندمی . گوش شکسته یک قهرمان کشتی . صورت باد کرده و بی رنگ و  یه عالم پنبه . نه این تو نبودی. من لبخندت را احتیاج داشتم .سریع خاک ریختند رویت . نمیگذاشتند برایت بیتابی کنم . سریع همه را جمع کردند بردند  و این آخرین دیدار ما بود. آرزو میکردم میشد مثل قسمتهای یک فیلم این صحنه ها را جلوزد وگذشت.خنده ام میگیرد از این رسومات مسخره مان . پدرمان رادفن کردیم حالا بدوییم ناهار بخوریم .

 دنیای نامردیست بابا جان . همه چیزسر پول می چرخد . پول که داشته باشی همه دورو برت را گرفته اند . بی پول شوی تنها می مانی و من امروز تنهاییت را بیش ازهر کس میفهمم.

من شخصیت واقعی تو را بعد از مرگت شناختم. مسجد .... با اینکه خیلی بزرگ بود پراز جمعیت شده  بود . از یک روز برفی انتظار نمیرفت . آنها آدمهایی بودند که  با تو کلی خاطرات خوب  مشترک داشتند . همه متاثر و متاسف بودند ...همه خجالتزده بودند . تنهایت گذاشته بودندو دیگردیر شده بود بابا .

سالنامه ات را که تقریبن هر شب چیزهایی توش مینوشتی را باز میکنم . صفحه اولش نامت را نوشته ای.چشمهایم را میبندم .  با انگشت اسمت را لمس میکنم.  فشاری را که روی کاغذ آورده ای حس میکنم . بودنت را احساس میکنم . این که میگویند کوری سایر حواس را قویتر میکند چقدر واقعیست . با حس لامسه ام حضورت  را تجربه میکنم .

دوستت دارم  بابا . دلم برایت تنگ میشود . این روزها اصطلاح" بابای خدا بیامرزت" را زیاد میشنوم..یک لحظه مغزم هنگ میکند.  مرگت برایم غیرمنتظره است . سکته قلبی برای بابای پنجاه و شش ساله  سالمم بی انصافیست. انتظارش را نداشتم بابا . فکرمیکردم حالا حالا هاباشی.شوکه ام کردی .

حدودن پنج ساعت دیگر میشود یکهفته . سه شنبه ساعت  ده صبح شاید. مرگت هیچوقت برایم جا نمی افتد. هر لحظه انتظاردارم به من تلفن کنی و بپرسی چه چیزی میخواهی برای خانه بخرم  . دلم میخواهد  بگویم من هیچ چیزنمی خواهم .من فقط فقط فقط فقط خودت را میخواهم .

بی خداحافظی رفتی.....من  هم ازتو خداحافظی نمیکنم . هیچوقت نخواهم کرد .تو از من جدانشده ای .امروزبه من نزدیکتری ومن بیشتر وبیشتروبیشترازقبل دوستت دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 13:27  توسط خرگوش سفید  | 

 

برای خدا

لحظه های اتصال..... وقتی که می آیی توی دلم می چرخی ..... دلم خالی میشود ....خنده ام میگیرد  از اینکه اینقدر نزدیکی .... یک جوری میشوم که نمی توانم بگویم چه جوری...یک جورخوب... تازه میشوم ....مثل اینکه بخواهم برایت مزه ماکارونی رو که تابحال نخورده ای  تعریف کنم !... نمیشود که !!!! باید خودت بخوریش تا بفهمی ..... ای کاش وقتی می آیی دیگر نروی ....و یا اینکه.... وقتی میخواهی بروی من را هم با خودت ببری.....!

برای یک دوست

پاییز که میشود .همه چیز رنگ تو را میگیرد ....نارنجی .... طبیعت رنگ می بازد اما ابهتش را از دست نمیدهد....... مثل تو ! گردنبند سبزی که  یادگاری توست ...اما.. همیشه سبز می ماند . خیلی یادگاری های بهتر از خیلی از آدمهای بهتر از تو به یادگار گرفته ام ولی هیچکدام به اندازه این گردنبند سبز مرا اغوا نمیکند .یاد لحظه ای می افتم که میخواستی تقدیمش کنی .از یک کیف دوربین بیرون آوردیش و گفتی جعبه ای مناسب تر از این پیدا نکرده ای و یا وقتی که جزء جزء لحظاتی راکه به من خیانت کرده بودی با هیجان برایم تعریف میکردی ....باید قدرت را میدانستم ...همه کارهایت همینقدر مضحک بودند ...و من ....چقدر این تفاوتها را دوست داشتم . ولی گاهی این تفاوتها تبدیل به اختلاف میشوند.......اشکال از من بود ....به اندازه تو دیوانه نبودم... متاسفم که به اندازه تو آزاد فکر نمیکنم ...متاسفم که مثل همه آدمها برای روابطم  باید و نباید و خط و خطوط و حریم و در و دیوار تعریف میکنم . متاسفم که نمیتوانم مثل تو تارزان باشم و قوانینم قوانین جنگل  باشد!باید همانطور که بودی دوستت میداشتم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:18  توسط خرگوش سفید  | 

دل من می سوزد....دل من می خواهد ....

-دلم  ساعت ۱۲ شب یک بشقاب پر ماکارونی چرب و چیلی میخواهد بدون اینکه به اضافه وزن فکر کنم

- دلم میخواهد کسی که مرا می پیچاند موبایلش روشن بماند بفهمم کجاست

- دلم میخواهد بروم واحدهای مانده ام را پاس کنم

- دلم میخواهد هر وقت خواستم  نامرئی شوم

- دلم میخواهد طرف را با یک دختر دیگر توی یک کافی شاپ پرت و تاریک غافلگیر کنم !

-دلم می خواهد شال سبزم خطر محسوب نشود

- دلم میخواهد یه عالم بادکنک سبز هوا کنم

- دلم میخواهد سرود ای ایران را  یکصدا بدون بغض بخوانیم

- دلم میخواهد از شادی از ته قلب قاه قاه بخندم

- دلم میخواهد به بچه ها زنگ بزنم بگویم بیائید برویم کیش ...شمال ...خوش بگذرانیم

-دلم میخواهد بروم کلاس رقص . بروم  استخر.  بروم سینما  .بروم پاساژ گردی بدون اینکه  قصد خرید داشته باشم

- دلم میخواهد اس ام اس های بیمزه و بامزه بگیرم و بفرستم  بدون اینکه استفاده از اس ام اس را خیانت بدانم

- دلم  میخواهد اینقدر اشکم بی بهانه و در دسترس نباشد

 - دلم میخواهد مثل قبل عصبی بودنم مختص به یک هفته عادت ماهیانه باشد

- دلم میخواهد گاهی بدون انزجار از رسانه ملی سریال تماشا کنم

- دلم میخواهد باز عاشق گوشی نوکیای خودم باشم

- دلم نمایشگاه نقاشی انفرادی میخواهد به جای سلول انفرادی

-دلم میخواهد یک جشن ملی بگیریم همه بریزیم توی خیابون شادی کنیم

-دلم میخواهد ندا و ترانه و سهراب و اشکان و محسن وخیلیها ی دیگر که نیستند..... بودند

- دلم میخواهد کسی کتک نمیخورد . کسی شکنجه نمیشد. کسی زندانی نبود

-دلم  میخواست کسی نمیگفت دل خوش سیری چند؟

- دلم میخواهد تجاوز نبود . دروغ نبود . دین نبود

- دلم میخواست سیاست نبود . رئیس جمهور نبود . کفر نبود

- دلم میخواهد وقتی اسم کهریزک آمد مثل قبل یاد آن پیرمردها و پیر زنهای تنها بیافتم و دلم بسوزد

- دلم انگیزه برای زندگی میخواهد . شجاعت میخواهد . صبر میخواهد

- دلم میخواهد پای نت  دنبال مدل برای نقاشیهایم  باشم به جای یافتن فیلتر شکن برای دانستن حقایق

- دلم شیطنت میخواهد . چت میخواهد . وبلاگ طنز میخواهد

- دلم انتخاب میخواهد . فریاد میخواهد . پرواز میخواهد

-دلم هوای تازه میخواهد . هوای خنک  میخواهد. من دلم بهار میخواهد

- دلم شعار درود میخواهد . مرگ بر ....نمیخواهد

- دلم  یکدستی میخواهد . یکرنگی میخواهد . اتحاد میخواهد

-  دلم اخبار خوب میخواهد . روزنه امید میخواهد . پیروزی میخواهد

 من دلم میخواهد یکی بیاید بگوید ......لبخند بزنید !شما در مقابل دوربین مخفی هستید !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:26  توسط خرگوش سفید  | 

از یک گونی سیب زمینی تا سهام عدالت

دیروز از یکی از شرکتهای  خدمات منازل دو نفر کارگر برای تمیز کردن جای جدید درخواست کردیم. یک پسرک جوان و دیگری مردی حدودن ۴۵ ساله که تقریبن دندانی توی دهانش نبود. در حین کار ازشان پرسیدم چند درصد از ۱۵۰۰۰ تومانی که بابت هشت ساعت کار برای هر نفر  به موسسه پرداخت میکنیم  به آنها میرسد . آنها میگفتند ما ماهیانه دویست هزار تومان ثابت دریافت میکنیم . فرقی هم نمیکند روزانه چند ساعت کار کنیم . میگفتند چون  موسسه  به آنها جای خواب میدهد حقوق کمی دریافت میکنند .. پرسیدم جای خوابتان چطور است . گفت یک خوابگاه دانشجویی در چهاردیواری ( شمالغرب تهران) کولر ندارد و تا صبح از گرما و مزاحمت پشه نمیخوابیم . پرسیدم چرا به شهرستان خودتان برنمیگردید؟گفتند ما کشاورزیم  ولی در حال حاضر کار نیست و فصل بیکاری .برای کار به تهران می آییم و گله داشتند که از  خانواده هاشان دورند . مرد میگفت دو فرزند دختر و پسر دارد و زندگیش به سختی میگذرد .دلم میخواست بدانم با وجود اینهمه مشکلات به چه کسی رآی داده اند ؟ از آنها پرسیدم .پسرک جوان سریع دستانش رو به علامت پیروزی بالا گرفت و گفت به موسوی رای داده است .  ولی مرد میانسال با لحنی تاکیدی گفت: به احمدی نژاد! ازش پرسیدم چرا احمدی نژاد ؟؟!  با لحجه غلیظ کردی جواب داد: خیلی خوبه .خیلی به ما میرسه.به ما کلی سیب زمینی داده . سهام عدالت داده .گفتم مگه پول سهام عدالت  گرفته اید.گفت بله ۸۰ هزار تومن گرفته ام . پرسیدم ماهیانه؟  گفت نه سالی۸۰ تومان ! میگفت ازشون پرسیدم هر هفته بیام پول بگیرم گفتند نه آقا جان برو سال دیگه بیا !!!!
گفتم تو چهار سال ریاست جمهوری احمدی نژاد از زندگیت راضی بودی ؟ خندید و هیچ نگفت .

 با تاسف پیش خودم گفتم اینها اقلیت طرفدار احمدی نژادند . مردمی که میتوان با یک گونی سیب زمینی و  سالی هشتاد هزار تومان خریدشان .......

به نظرم طرفداران احمدی نژاد دو دسته اند . یا افرادی بیسواد  وکم توقعند که با ناچیزترین امکانات که یک هزارم حقشان است میتوان نگهشان داشت . دسته دوم کسانیند که منافعشان با وجود احمدی نژادمحقق میشود و به قولی برایشان می صرفد و به نرخ روز نان میخورند و کاری نمیتوان کرد جز تاسف و تاسف و تاسف که این تاسف را پایانی نیست .........

           به امید روزی که به رشد فرهنگی برسیم .......................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:39  توسط خرگوش سفید  | 

آقای رئیس جمهور پیروزیتان مبارک !

آقای رئیس جمهور تحمیلی ایران!

اینروزها خودت را در آینه دیده ای ؟ این روزها مستقیم به چشمانت نگاه کرده ای؟ احساس خوبی داری ؟ نه؟ برای چهار سال دیگر رئیس جمهور این مملکت شده ای!! قیمتش را چطور.... ؟ میدانی؟

این روزها که آن بالا بالاهایی . شهر را چطور میبینی. خفقان است.. نه؟ شهر عزادار است .شهر در سکوت است . شهر در بغض است . خاک مرده پاشیده اند در این شهر . قیمتش را چطور ؟ میدانی؟

مردم را چطور میبینی ؟ در سکوت اشک میریزند . در سکوت بغض میکنند . در سکوت نفرین میکنند و دیگر انگشتهاشان به نشانه پیروزی در آسمان نیست . میدانی چرا ؟ استخوانهایشان را خرد کرده اند . کسانی که چفیه دارند ..خنجر دارند ,باتوم دارند ,اسلحه دارند ,هر کجا که مینگری هیبت کریه شان هست میکوبند .میزنند ,میشکنند, میکشند , میکشند,میکشند و ره بر نمیداند ….و شما نمیدانید و ما میدانیم چه کسانی هستند….این روزها ناله ها را هم قتل عام میکنند ......

و باز شما نمیدانید کیستند؟؟؟؟!......... اینها قیمت پیروزی شماست.

آقای رئیس جمهور تحمیلی!اینروزها خودت را در آینه دیده ای ؟ این روزها مستقیم به چشمانت نگاه کرده ای؟هیچ جا سبز نیست ,اینطور نیست؟ این روزها رنگ سبز جرم است . حقیقت گناه . پیروز فاسق است و خون به خاک کشیده میشود و جان آدمیزاد ارزانتر از همه چیز ......و این اوباش , این خس خاشاک , این دست نشانده های آمریکا و انگلیس و اسرائیل , این خواستاران فساد و بی بند و باری, این اغتشاشگران ...همه و همه همان مردمی اند که با حضور باشکوهشان پای صندوقهای رای حماسه آفریدند که با تمام قدرت به شما نه !بگویند . چون شما را نمیخواهند . مردم از شما بیزارند آقای رئیس جمهور ..مردم از شما متنفرند . از شمایی که به ریسمان الهی چنگ زده اید و پا بر گرده محمد(ٌص) و علی (ََع) و فاطمه(س) و حسن (ع) و حسین(ع) میگذارید و له شان میکنید و بالا میروید .آن بالاها که رسیدید شاید نفهمید که این دنیا ارزش اینهمه دست و پا زدن در لجن استبداد و ظلم و دروغ و خرافه پروری را ندارد. مثل شما زیاد آمده اند و رفته اند . تاریخ گواه این آدمهاست.....

آقای رئیس جمهور تحمیلی!

اینروزها خودت را در آینه دیده ای ؟ این روزها مستقیم به چشمانت نگاه کرده ای؟ترس را میبینی؟ فیلتر و پارازیت, قطع و قمع و قتل و اسلحه و باتوم و بسیج و سپاه و سیما و صداو ایست بازرسی ....شما ترسیده اید ...از مردمی ترسیده اید که تنها سلاحشان ربان سبزیست که بر دستان خالیشان بسته اند . از جوانانی که سینه هاشان را سپر میکنند . از چشمان مردمی که خشمگین است . از مردمی که در هشت سال جنگ تحمیلی شهید داده اند تا غارتگران کشورشان را به یغما نبرند و حالا در هشت سال ریاست جمهوری تحمیلی شما شهید میدهند تا جلوی دولت غارتگرتان را بگیرند تا پرچم سه رنگشان که این روزها در دستان شماست باز پس گیرند ...آقای رئیس جمهور شما از مردم میترسید و حق دارید که بترسید از مردمی که خشم و بی باکیشان به زودی گریبانتان را خواهد گرفت......

آقای رئیس جمهور تحمیلی!

اینروزها خودت را در آینه دیده ای ؟ دروغ را می بینی ؟ فریب راچطور ؟صداها را چطور می شنوی؟ بانگ الله اکبری که مردم سر میدهند بر بام خانه شان ...آخرین حربه که نمیتوان به خاک و خون کشید .اینها هر شب میآیند و به خدایشان یاد آوری میکنند که میدانیم بزرگتر از آنی هستی که این همه استبداد را نبینی . خدایی که نمیدانند کجاست این روزها؟ همان خدایی که روزی خشمش دریا را دو نیم میکرد و عصا را اژدها و آتش را گلستان.... امروز نمیدانند کجاست شما حتی ایمان را از مردم گرفته اید!!!!!!!!!!

آقای رئیس جمهور تحمیلی! این روزها مستقیم به چشمانت نگاه کن !! ته تهش هم ذره ای غرور نیست ...چرا که اگر بود یک روز هم بر مردمی که شما را انتخاب نکرده اند و نمیخواهند نمی ماندید !

این است قیمت پیروزی شما ....

همیشه از جمله پیروزی خون بر شمشیر که ساخته و پرداخته نظام جمهوریت شماست خنده ام میگرفت ولی امروز معنی آن را بخوبی میفهمم !

آقای رئیس جمهور پیروزیت مبارک!!!!

                         ....... پیروزی شما پیروزی خون بر شمشیر است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 5:9  توسط خرگوش سفید  | 

معجزه رنگ سبز

پدر خیلی شاداب پیراهنش را درآورد ...انگار متوجه چیزی شده  بی اختیار میگه:.....آهان .....میبینم دخترهای طرفدار  موسوی بهم لبخند میزنن ... سبز پوشیدم ...!فکر کردم هنوز خوشتیپم ...!!!!

 میگم بابا جان جدن هنوز امیدواری دختر بهت لبخند بزنه!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخنده میگه دیگه ...نه!

دلم میسوزه ....پیش خودم فکر میکنم این هم اولین دستاورد دولت آقای موسوی قبل از آمدن....

............ایجاد امید در زندگی در پدر بنده!

 

پ .ن : به پیری بگو پیری دست نگه دار که هنوز......داریم(جای خالی رو هر چی دوست دارید بذارید)

پ.ن : این مناظرات جذاب انتخاباتی منو از lost دیدن انداخته!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:29  توسط خرگوش سفید  | 

عشق همیشه در مراجعه است

 متاسفانه یکی از آشناهای نزدیکم  دو تا از عطرهای سرد و گرم تو را دارد .اینطوری میشود که وقتی از کنارم رد میشود نمیتوانم نادیده ات بگیرم . لحظه ای  مردد می ایستم.... چشمانم را میبندم و عمیقاٌ  خاطراتت را استشمام میکنم و....... مسموم میشوم از درد نا علاج حماقت هایی که مایل به تکرار و تجربه مجددشان هستم.

یاد نظریات مسخره ات راجع به استفاده از عطر می افتم ..سمت وچپ و راست لباست عطرهای  مختلف میزدی که کسی که از کنارت رد میشود هنگ کند...... من آنروز عصر تابستان از کنارت که  رد میشدم  هنگ کردم .

هنوز صبحها که دوش میگیرم ...هر چند که عجله داشته باشم ...با حوله روی  تخت دراز می کشم تا انرژی آب را به زمین منتقل کنم  طبق گفته ات و هنوزم که هنوز است علت این کار احمقانه را نمیدانم ولی هر روز به شکل مضحکی اینکار را تکرار میکنم

ما آدمها متاسفانه تاب آدمهای بی آزار و مهربان دور برمان را نداریم .. مهربانیشان را زود به فراموشی میسپاریم ...چون خوبند .چون برایمان متفاوت نیستند ..مهربانند ...سرشار از عشقند...مهربانیشان برایمان عادی میشود پس دنبال تنوعیم ....به جایش عاشق آدمهایی میشویم که آزارمان داده اند  و آزارهایشان را به جان میخریم تا بیشتر عاشقشان شویم و حتی زمانی که آنقدر به ستوه می آئیم که خودمان ترکشان میکنیم  باز میخواهیمشمان .... دوستشان داریم....گاهی آنقدر دلمان تنگ میشود که هوس میکنیم سفت در آغوش بگیریمشان...آرزو داریم بی قرارمان باشند ....خلاصه اینکه همیشه یک جای زندگیمان رلی بازی میکنند هر چند پشت صحنه ولی هستند ...گاهی با خشم ازشان یاد میکنیم ...پشت سرشان بدگویی میکنیم .....بدترین الغاب را بهشان نسبت میدهیم ولی باز دوستشان داریم و میخواهیم باشند ...این هم نوعی بیماریست دیگر....

کاش شما مردها  میفهمید که ما زنها گاهی مردی را میخواهیم که فقط دوستمان باشد ...فقط با او بنشینیم و گپ بزنیم ... یا فقط در سکوت با او قدم بزنیم .... یا مردی باشد که فقط  تحسینمان کند و برایش لوندی کنیم ..... گاهی دلم میخواهد بپرم استاد میانسالم رابغل کنم و ببوسم وقتی با رنگ و کاردک پای بوم معجزه میکند ....دلم میخواهد در بیان احساساتم بی پروا و وحشی باشم بدون اینکه کسی توقع داشته باشد تا تهش بروم .بدون اینکه احساساتم را از ترس عواقب بعدی پنهان کنم

دلم میخواست باز در یک عصر تابستانی  وقتی به خوانه ات میآیم بازترین لباسهایم را بپوشم و با هم در آشپزخانه در هم بر هم عجیب و غریبت چای بنوشیم و حرف بزنیم و تو باز بوی عطر راست و چپت با هم فرق کند ...تو با نگاهت مرا تحسین کنی و به رویم لبخند بزنی وبه حرفهایم بخندی ...ساعتها در این حال بمانیم و من برای خداحافظی تو را در آغوش بگیرم ...ببوسمت ....عطرت را حس کنم و بروم  به امید دیدار بعدی  بی هیچ توقع دیگری .....ای کاش میشد هیچ چیز از من نخواهی.......

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 1:57  توسط خرگوش سفید  | 

حوا را فروختم

آخرین تابلو ام را فروختم.نامش حواست. موضوع رانده شدن حوا از بهشت است.زن نیمه برهنه ایست  ازپشت. یکی از بالهایش افتاده و در حال رها کردن بال دیگرش است . رو به زمین میرود و سیبی گاز زده در هوا معلق است. کار باشکوهیست. نه اینکه چون تابلوی من است تعریف میکنم...نه ...اولین چیزی که بعد ازتمام شدنش به ذهنم  رسید همین بود...عجب کار باشکوهی !!!! همیشه دلم میخواهد تابلو هایم معنی و مفهوم داشته باشند طوری که بیننده به فکر فرو رود...حوا از این دست تابلوهاست . دوستش دارم.تابلوهایم را مثل بچه هایم دوست دارم .دلم نمیخواهد به این راحتی بدمشان بروند .دلم میخواهد ساعتها روبرویشان بنشینم و زل بزنم و لذتش را ببرم .بالاخره من خلقشان کرده ام. اما مبلغ پیشنهادی برای این یکی  دندانگیر بود. یک میلیون و هشتصد هزار تومان. خوب...قبول کردم . مخصوصاً الان که مدتیست بیکار شدم و بالاخره از آن شرکت لعنتی آمدم بیرون. چقدر دوست دارم این آزادی را.... بعد از پنج سال زندگی کارمندی و میتوان گفت اسارت حالا احساس آزادی میکنم....زندگی کارمندی به نظرم بردگیست ...خسته شدم از بله قربان گفتنها ....خلاص شدم از زندگی مکانیکی که این شرکت کوفتی برایم ساخته بود... کله سحر از خواب بیدار شدن و تا بوق سگ برای شندرغاز دویدن...با بدبختی دوساعت مرخصی گرفتن....الان وقتی ساعت یازده صبح وسط هفته در خیابان ولیعصر خرید میکنم ذوقمرگ میشوم..... شبها تا هر وقت دلم میخواهد بیدار میمانم .....کتاب میخوانم..فیلم میبینم...دیگر آرزوی کارهایی که دوست دارم به دلم نمی ماند.... ساعتها ...روزها..هفته ها نقاشی میکنم....درآمدم هم بیشتر میشود...کاری را هم میکنم که به آن عشق می ورزم.... ما آدمها سالها کاری را میکنیم که از آن متنفریم ولی  بخاطر ترس قدرت تغییر نداریم ... از ریسک کردن می هراسیم....!

من هم می ترسیدم  ولی روزی در جایی خواندم :

" آنچه را که میتوانی یا می اندیشی که میتوانی آغاز کن.در جسارت ٬ نبوغ ٬ قدرت و سحر و جادو نهفته است"

این جمله مرا متحول کرد. جسارت به خرج دادم و به شدت امیدوار بودم موفق میشوم.الان از تصمیمی که گرفتم خوشحالم . زندگیم خیلی بهتر شده. با شرکت توافق کردم و بیرون آمدم و تا چند وقت دیگر حقوق بیکاری هم می گیرم . از این بهتر نمیشود. تا چند وقت دیگر کلی سفارش میگیرم. شاگرد میگیرم خلاصه اینکه کلی وضعم خوب میشود.نگران هیچ چیز هم نیستم چون همه چیز را به  خدا سپرده ام و بابت چیزی نمیجنگم . او هم   بدجور مواظبم است.

از حوا میگفتم ....آن را به یک دوست فروختم....شاید او هم روزی این تابلو را به من تقدیم کند... سخت امیدوارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 1:5  توسط خرگوش سفید  | 

آرزو

 

 امروز صبح،  گيج و منگ  و له از خواب پريدم .خواب موندم در اصل . با عجله رفتم جلوي آينه صورتم رو بشورم ديدم يه مژه افتاده روي صورتم.. ...ياد بچگي هام افتادم . وقتي مژه ات مي افتاد رو صورتت دوستت ميگفت صبر كن.... دست نزن ......يه آرزو كن....حالا بگو كدوم طرفه؟ راست يا چپ . اگه درست ميگفتي آرزوت برآورده ميشد ..............يا وقتي يه قاصدك ميديديم سريع ميگرفتيمش و آرزو ميكرديم و فوت ميكرديم تو هوا...... پيش خودم فكر كردم  خيلي وقته مژه هامون  نيافتاده تو صورتمون ...خيلي ساله قاصدك نديديم.....

  يادم افتاد چندين ساله اينجوري آرزو نكردم....وقتش بود

                                                  .....خدايا......

                                                                  .......اي خدا........

نميدونستم چي بگم ....يادم رفته بود  آرزو كنم ......

......وقتي هزار تا آرزوي برآورده نشده داري و نميدوني كدومشو اول بگي........ فقط بايد بگي

ای خدايا  ......  الهي قربونت برم خدا..... مرسی...مرسی.... مرسي بابت همه چيز............!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:21  توسط خرگوش سفید  | 

رویای نیمه کاره

 

دخترك  روي تخت سونوگرافي دراز كشيده بود و دستگاه آرام روي مواد لغزنده پوستش سر ميخورد .

 پزشك لبخند زنان به مانيتور اشاره كرد  :

ببين عزيزم اين كوچولوي يك ماه و نيمه شماست ........

 از گوشه چشم نگاهي به مانيتور انداخت . توده اي سفيد رنگي كه هنوز شكل بخصوصي نداشت ..با وجود غم سنگين روي دلش بي اختيار لبخند زد ...حس خوب مادري.......يك لحظه يادش رفت براي اين اينجاست كه ابعاد اين كوچولوي يك ماه و نيمه را بسنجد تا براي نابود كردنش درست برنامه ريزي كند .هميشه حالت بارداري را دوست مي داشت. حس اينكه هر چه هوس كند سريع برايش تهيه كنند.حس اينكه يك موجود ديگر در وجودش بغلتد. نگاهي كه موقع شير دادن، مستقيم به چشمانش زل بزندوانگشت كوچكش را محكم در مشتش بفشارد .حسي كه كودكش بوي مادرش را بشناسد و در آغوش كسي جز او آرام نگيرد.چقدر دلش ميخواست دختر باشد .يه دخترتپلوي سفيد كه لباس قرمزكوتاه پفي تنش كند و موهايش را خرگوشي ببندد و كفش بوق بوقي پايش كند.در دلش قربان صدقه اش رفت ... چشمانش را بست و تمام اين حسهاي زيبا را چشيد و مزه مزه كرد .هنوز لبخند روي لبانش بود. دكتر يكباره رويايش را بريد:

چند ساله ازدواج كردي عزيزم؟

.

.

.

 يادش افتاد هنوز ازدواج نكرده است............

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:2  توسط خرگوش سفید  |